افسون‌زدایی از اقتصاد درهای باز

:: افسون‌زدایی از اقتصاد درهای باز

آمارهایی که همایون کاتوزیان در انتهای کتاب «اقتصاد سیاسی ایران» از وضعیت صادرات و واردات ایران در واپسین سال‌های عمر رژیم پهلوی ارائه می‌دهد، بسیار جالبند؛ در کنار تحلیل‌های انتقادی او از توهمات شاه مبنی بر تبدیل ایران به «پنجمین کشور صنعتی جهان» و نیز نخست‌وزیر هویدا (که در سال 1343 «لاف آن را می‌زد که «در عرض پانزده سال» ایران به پای کشورهای صنعتی خواهد رسید – و تأکید می‌کرد که نه کشورهای صنعتی سال 1343 بلکه کشورهای صنعتی سال 1358/1979.»
به تعبیر او؛ «این گزافه توخالی، کلبی‌مشربانه، و خطرناک (که لاف‌های بسیار دیگر خود و اربابش را به دنبال داشت) هنگامی ابراز می‌شد که عواید نفت کشور بیش از 600 میلیون دلار نبود؛ تا سال 1358/1979 که شاه تاج و تخت و هویدا جانش را از دست داد، این عواید به مرز 20000 میلیون دلار رسیده بود. رقمی که حتی در 1349 هیچ‌کس نمی‌توانست تصورش را بکند.» (ص. 376)

این آمارها - به نقل از بانک مرکزی - نشان می‌دهند که در سال 1356 حجم صادرات غیرنفتی (520 میلیون دلار) در برابر صادرات نفتی (23500 میلیون دلار) به 2 درصد رسیده (در قیاس با 23درصد سال 1341 و 15درصد 1351)، که از این میان حجم صادرات صنعتی (به تعبیر کاتوزیان؛ صادرات شبه‌مدرنیستی) تنها 111 میلیون دلار است، در حالی که در همان زمان حجم واردات بالغ بر 18400 میلیون دلار بوده است. (ص ص. 9-376)

چنین آمارهایی که از اذهان متوهم عوام و خواص (نخبگان حکومتی و غیرحکومتی) درباره گذشته ایران افسون‌زدایی می‌کند، گویای شکست برنامه‌های توسعه مبتنی بر سیاست اقتصادی «درهای باز» است. اینکه این توهمات و افسانه‌ها همچنان در ایران پس از انقلاب (برنامه‌های توسعه پس از جنگ) ادامه یافتند و امروز هم بار دیگر در میان نخبگان مطرح‌اند؛ مسئله دیگری است.

رک: کاتوزیان، محمدعلی (همایون) (1981). اقتصاد سیاسی ایران از مشروطیت تا پایان سلسله پهلوی. ترجمه: محمدرضا نفیسی و کامبیز عزیزی (1373). تهران: نشر مرکز.

منبع : آنچه گذشت و آنچه لازم استافسون‌زدایی از اقتصاد درهای باز
برچسب ها : دلار ,میلیون ,صنعتی ,صادرات ,کشورهای ,میلیون دلار ,کشورهای صنعتی ,برنامه‌های توسعه ,1358 1979

مظفرالدین شاه و محمّدعلی میرزا ولیعهد و منازعۀ ارامنه و مسلمانان در قفقاز

:: مظفرالدین شاه و محمّدعلی میرزا ولیعهد و منازعۀ ارامنه و مسلمانان در قفقاز

سیاست دولت ایران در قبال منازعه خونین ارامنه و ترک زبانان مسلمانان قفقاز در شرایط فعلی که رخداد مشابهی را شاهد هستیم ، جالب توجه است :
در سال 1323 قمری معادل 1905 میلادی با تحریک روسیه تزاری . کشتار و خونریزی وجنگ ارمنی و مسلمان در قفقاز درگرفت . این منازعه با دخالت عوامل عثمانی هم همراه شد . در پیامد این رویدادها وابستگان عثمانی تلاش کردند تا شعله جنگ مسلمان وارمنی را از خاک قفقاز به آذربایجان هم سرایت داده ودر داخل ایران هم بلوای ارمنی ومسلمان راه بیاندازند .اما دولت ایران هوشیارانه از این رویداد مطلع وبا اخذ تدابیر لازم مانع از بروز منازعه مسلمان وارمنی در آذربایجان گردیدند . در این میان شخص مظفرالدین شاه در ربیع الثانی 1323 طی تلگرافی به عین الدوله صدر اعظم به وی دستور داد:
"نباید گذاشت که در داخله نسبت به ارامنه بعضی اقدامات شود ... زودتر جلوگیری نموده وبا وزیر امورخارجه ومشیر السلطنه گفتگو کرده هرچه لازم است اقدام شود ."
با تلاشهای دولت ایران وبه ویژه شخص محمدعلی میرزا ولیعهد از بروز جنگ داخلی جلوگیری شد ودر آذربایجان ذره ای نا امنی پدید نیامد .البته فرهنگ غنی مردم آذربایجان وعدم وجود کینه ونفرت میان آذری وارمنی .بلکه جاری بودن حس هم میهنی و علاقه متقابل هم کارساز شد ومانع از هرگونه ناامنی ودرگیری قومی در ایران گردید .
تلاش دولت ایران در راستای پاسداشت وحدت ملی وجلوگیری از نزاع قومی تا آن جا بود که روزنامه جبل المتین با وجود نگاه انتقادی نسبت به دولت هم زبان به تعریف وتمجید گشود در شماره 5 سال 14 حبل المتین در 10 رجب 1324 21آگوست 1906 درباره نقش محمدعلی میرزا ولیعهد در حفظ امنیت آذربایجان آمده است :
"حضرت والا ولیعهد ...نگذاشت که یک مو از سر رعیت دولت ایران .خواه ارمنی .خواه یهودی .خواه مسلمان در این مقدمه قفقازیه کم بشود واز تدابیر او بود که شورش واغتشاش قفقازیه به آذربایجان سرایت نکرد."
با درایت دولتمردان ونخبگان فرهنگی وسیاسی ایران . در سالهایی که آتش جنگ ترک وارمنی درقفقاز وعثمانی شعله ور بود وصدها هزار انسان قربانی این جنگ وکشتار شدند، در آذربایجان از این نبرد ومنازعه خبری نشد . ووحدت ملی ایران بی آسیب پابرجا ماند.
منبع:پیج فیس بوک محمدعلی بهمنی

منبع : آنچه گذشت و آنچه لازم استمظفرالدین شاه و محمّدعلی میرزا ولیعهد و منازعۀ ارامنه و مسلمانان در قفقاز
برچسب ها : آذربایجان ,دولت ,وارمنی ,ولیعهد ,مسلمان ,قفقاز ,دولت ایران ,میرزا ولیعهد ,مسلمان وارمنی ,محمدعلی میرزا ,محمدعلی میرزا ولیعهد

نقدی برکتاب شاه نوشته عباس میلانی

:: نقدی برکتاب شاه نوشته عباس میلانی

لوئیس نیمیر (Namier) مورخ برجسته ی بریتانیایی بر آن بود که تاریخ پژوه حرفه ای باید به موضوع پژوهش خود بیش ازخود بیندیشد؛ باید بیش ازهرچیز در بند واقعیت و حقیقت باشد؛ دل به ناموری نسپرد؛ و خود را از وسوسه ی بازاری کردن دانشوری و خشنود کردن این وآن و درخشش های ساختگی ِ زودگذر فراتر نگاه دارد. بی گمان این برداشت پارسا منشانه از ویژگی های مورخ با واقعیت های زندگی ِ دانشگاهی ِ امروزین چندان سازگار نیست - عصری که، به پشتوانه ی رسانه ها، دیدن و شنیدن کارآمدتر از خواندن و اندیشیدن شده است. با اینهمه هنوز ، و شاید بیشتر از همیشه، هنجارهای حرفه ای تاریخنگاری چیزی جز بیشترین سخت گیری در بازتاب درست واقعیت را بر نمی تابد.

هیچ کتابی نیست که، به رغم تلاشهای مؤلف آن، ازسهو و خطا یکسره برکنار باشد؛ چیزی که زبان را به شکوه می گشاید دامنه ی اینگونه کاستی هاست. اشتباه اگرحاصل دسترسی نداشتن به اطلاعات یا آسان گیری نباشد پی آمد بی دقتی است وبی دقتی در تاریخنگاری چیزی نیست که بتوان آن را سهل انگارانه نادیده گرفت. بازتولید بی دقتی ها در حوزه ی تاریخ پدیده ای را که فریدون آدمیت "آشفتگی در فکر تاریخی" نامید دامنه دارترو سهمگین تر می کند وحافظه ی تاریخی ِ جمعی را آسیب پذیر تر می سازد. اشتباهات یک اثر اعتماد خواننده ی آگاه را سلب می کند و خواننده ی بی خبر را گمراه. خطا ها ی یک کتاب، حتی اگر محدود به ثبت درست اسم ها یا جزئیات رویدادها و کارنامه های افراد هم باشد، درست خوانی ِ سندها، رعایت امانت در نقل آنها، صحت استنباط ها، وموجه بودن نتیجه گیری ها را هم مشکوک می کند.

 

کاوش نویسنده در قلمرو زندگی سیاسی ِ شاه برپیوند مشروعیت قدرت سیاسی و مشروطیت تاکید نمی کند و زمینه ی گسترده ی تلاش های مشروطه خواهانه و مبارزات اجتماعی ومدنی برای جامعه ای بهتررا نمی کاود. واقعیت کوبنده و تلخی که می بایست درمحور این بررسی قرارداشته باشد این است که مردی در راس کارها قرار گرفت که، به رغم توانایی ها یا ناتوانی ها، نمی بایست در چنان موقعیتی باشد. بنا نبود سرنوشت ملت ایران با سرشت یک شخص در آمیزد. تلاش های مشروطه خواهانه هدفی مهم تر ازجلوگیری از این در آمیختگی نداشت. اما نویسنده اغلب به گونه ای می نویسد که گویی این تلاش ها بیش از حاشیه ای بر متنی نبوده است؛ گفت وگویی نبوده است که باید چندان جدی گرفته شود؛ معیاری نبوده است که بر اساس آن می بایست رفتارهایی سنجیده شود. مشروطیت که مهم ترین زمینه ی بحث در باره ی پادشاهی ِ مشروطه و طبعا پادشاه "مشروطه " است در نوشته ی میلانی بی رنگ است. شاید نمودار نمادین گویایی از بی توجهی او به مشروطیت همین باشد که تاریخ تدوین قانون اساسی را همه جا ۱۹۰۵ نوشته است. زمینه ی گسترده تر قدرت شاه، نهاد سلطنت، طبقه ی فرادست، و آن پدیده های ساختاری که او را - به رغم ضعف های شخصی- توانا کردند تا به چنان قدرتی دست یابد، نیز موضوع اصلی ِ توجه او نیست. او به چگونگی ِ زیست شاه بسیار بیشتر از چرایی های آن توجه دارد و می داند که خواننده ی متعارف چه چیزهایی را بیشتر می پسندد.

منبع : آنچه گذشت و آنچه لازم استنقدی برکتاب شاه نوشته عباس میلانی
برچسب ها : مشروطه ,واقعیت ,بایست ,زمینه ,نبوده ,نوشته ,مشروطه خواهانه ,تاریخنگاری چیزی

درباره مهاجرت

:: درباره مهاجرت

قبل از انقلاب بلشویکی[اکتبر1917م/1296ش]مهاجرت گسترده از ایران به روسیه وجود داشت. مثلا در ماجرای قحطی بزرگ ۱۲۸۸ش/ ۱۸۷۰م ایران که بخش مهمی از مردم نواحی شمالی ایران به روسیه مهاجرت کردند. با راه افتادن صنعت نفت باکو خیل کثیری از ایرانیان بخصوص از آذربایجان و نواحی شمالی برای کارگری در صنعت نفت به باکو رفتند. به این دلیل بعدها نام «آذربایجان»‌ سریع مقبولیت یافت چون بخش مهمی از جمعیت آذربایجانی‌تبار بودند. یک نمونه همین خانواده حیدر علی‌اوف {رئیس فعلی جمهوری آذربایجان}است که پدرش کارگر مهاجر از اردبیل بود.

بعد از انقلاب بلشویکی مهاجرت به روسیه شوروی جنبه سیاسی و عقیدتی پیدا کرد که ماهیتاً با مهاجرت سابق فرق می‌کرد. بزرگ‌ترین موج‌های این نوع مهاجرت یکی در سال ۱۳۲۵ش،به دلیل شکست فرقه دمکرات آذربایجان و کردستان بود که گروه کثیری از فرقوی‌ها به شوروی مهاجرت کردند که هنوز هم در باکو هستند و به نسل دوم و سوم رسیده‌اند و بومی شده‌اند. موج بزرگ بعدی هم در سال ۱۳۶۲ش بود پس از ضربه به حزب توده و سازمان فدائیان خلق (اکثریت) که بخش مهمی از توده‌ای‌ها و اکثریتی‌ها به شوروی مهاجرت کردند که مصادف شد با سال‌های آخر حاکمیت شوروی و فروپاشی آن. از هر دو دوره مهاجرت گسترده فوق خاطرات و اسناد زیادی منتشر شده است.

امّا مهاجرت گسترده به غرب از دهه ۱۹۹۰ م یعنی پس از فروپاشی شوروی به پدیده جدی و هشداردهنده برای دولت‌های غربی تبدیل شد. علت آن نیز روشن است: وضع جدید جهان و گرایش بخش مهمی از نخبگان و نیروی کار به زندگی در فضای کشورهای غربی که توأم با رفاه بیشتر است. بعضی دولت‌های غربی، مثل کانادا، به این موج بعنوان فرصت نگاه کردند و کوشیدند خیلی سازمان‌یافته مهاجران را گزینشی جذب کنند و معضل کمبود نیروی انسانی متخصص را از این طریق حل کنند که کردند. از این زمان شاهد زمزمه‌های جدی و گاه موج‌های نژادپرستانه زشت علیه مهاجران بودیم مانند آتش زدن و زنده سوزانیدن برخی خانواده‌های مهاجر ترکیه‌ای[درآلمان]

در اوایل سال‌های ۱۳۷۰ این موج هشدار درباره مهاجرت بالا گرفت و یادم است وینستون چرچیل (نوه سِر وینستون چرچیل معروف)، که نماینده مجلس عوام است، هشدار داد که اگر وضع به این شکل پیش برود در نسل آینده مسلمانان بر بریتانیا حکومت خواهند کرد...

بهرروی، پدیده مهاجرت گسترده به غرب بدون توجه به تحولاتی که در جهان رخ داده غیرممکن است. شکاف میان جهان غنی و فقیر تعمیق شده و با جهانی شدن ارتباطات نوعی جدید از جوامع بشری در حال شکل‌گیری است که متفاوت است با جوامع گذشته. یعنی، در دورانی هویت جوامع بشری بر اساس حوزه‌های تمدنی دینی تعیین می‌شد مثل «مملکت مسیح» که به اروپای غربی اطلاق می‌شد یا «جهان اسلام‌» که شامل دولت‌های گسترده‌‌ای مانند عثمانی و ایران صفوی و هند گورکانی و غیره بود. مرزهای ملی خیلی موضوعیت نداشت. در دوران پسین «ناسیونالیسم» تفکیک کرد این جوامع را. امروزه دوران پساناسیونالیسم است و نوعی جدید از جوامع بشری شکل گرفته و می‌گیرد که «چندفرهنگی» هستند. این فرایند قطعاً ادامه خواهد یافت و به چندفرهنگی شدن جوامع اروپای غربی و ایالات متحده آمریکا خواهد انجامید که تا حدود زیادی انجامیده. این موج جدید واکنش منفی به پدیده مهاجرت مثل همان موج اوایل سال‌های ۱۳۷۰ نمی‌تواند در برابر واقعیات غیرقابل تغییر جهان امروز مقاومت کند و افول می‌کند. البته ممکن است امواج جدید نژادپرستانه ضد مهاجرین در پی داشته باشد ولی در نهایت اجتناب‌ناپذیر است.

منبع:P.Fbook-Dr.SHahbazi

منبع : آنچه گذشت و آنچه لازم استدرباره مهاجرت
برچسب ها : مهاجرت ,جوامع ,جدید ,شوروی ,مهمی ,جهان ,مهاجرت گسترده ,جوامع بشری ,پدیده مهاجرت ,نوعی جدید ,اروپای غربی

درباره دومفهوم«بنی‌اسرائیل» و «یهود»

:: درباره دومفهوم«بنی‌اسرائیل» و «یهود»

باید میان دو مفهوم «بنی‌اسرائیل» و «یهود» تمایز قائل شد. در قرآن کریم نیز این تمایز دیده می‌شود. در «عهد عتیق» هم این تمایز دیده می‌شود. در کتاب ارمیاء از یهودیان بعنوان نابودکننده بنی‌اسرائیل نام برده شده که درست است. در دوران حاکمیت روم بر سرزمین شام منطقه بیت‌المقدس یا فلسطین کنونی، چون تحت سلطه شاهان یهودی (خاندان هرود یا هیرود) بود «یهودیه» نام گرفت و این عنوان اطلاق می‌شد به تمامی اتباع خاندان شاهی یهود که تابع روم بودند

در دوران مسیحی غرب، نام یهود به شدت منفور شد به دلیل نقش یهودیان در ماجرای عیسی مسیح (ع) و کشتار مسیحیان اولیه که عموماً از بنی‌اسرائیل بودند. لذا، در غرب نیز، مانند جهان اسلام، یهودیان نام «یهودی» را برای اطلاق به خود در میان سایر مردم به کار نمی‌بردند و از نام‌هایی چون «عبرانی» و «اسرائیلی» استفاده می‌کردند. دیزرائیلی، صدراعظم یهودی‌تبار بریتانیا، در رُمان‌هایش پیوند می‌زند میان مفهوم «عرب»، که در فرهنگ بریتانیای نیمه اول سده نوزدهم محترم بود، با «عبرانیان» یعنی «یهودیان».

 

دیزرائیلی در «سیدونیا» می‌نویسد: ««سیدونیا به خوبی آگاه بود که طبیعت انواع انسان را به پنج نوع تقسیم کرده: قفقازی، مغولی، مالایایی، آمریکایی، حبشی. قبایل عرب، به همراه ساکسون‌ها و یونانی‌ها، به نوع اول [قفقازی] تعلق دارند و برترین طبقه این نوع‌اند. این حقیقت منشاء غرور و ارضاء بزرگی برای انسان است. ولی سیدونیا و برادرانش می‌توانستند ادعا کنند که با ساکسون‌ها و یونانی‌ها و سایر ملت‌های قفقازی یک تفاوت بارز دارند. عبرانیها نژادی ناآمیخته‌اند. بی‌تردید، در میان قبایلی که در اعماق بیابان زندگی می‌کنند، نیاکانی مانند اعراب موسایی و محمدی، خون خالص شیخ آبراهام را می‌توان یافت. ولی اعراب موسایی... کهن‌ترین خون ناآمیخته‌ای هستند که در شهرها سکونت داشته‌اند.» یعنی، در زمان دیزرائیلی نیز یهودیان خود را «عبرانی»‌ و بخشی از اعراب معرفی می‌کردند زیرا در آن زمان، در فرهنگ غرب،‌ «عرب» عنوانی متشخص و معتبر بود برخلاف «یهودی».

خانواده دیزرائیلی،‌ که یهودیان مهاجر از شبه‌جزیره ایبری بودند، خود را «دُ اسرائیلی» smile emoticon دیزرائیلی) نامیدند نه «یهودی» ولی مخالفان بنجامین دیزرائیلی برای تحقیر او را «مستر بن‌جودا» می‌نامیدند. در سال ۱۸۶۱ که اولین سازمان جدید یهودیان جهان در پاریس تأسیس شد آن را «آلیانس اسرائیلی» نامیدند نه «آلیانس یهود». حتی زمانی که می‌خواستند دولت کنونی اسرائیل را تأسیس کنند در جلسات گردانندگان سازمان‌های یهودی این بحث درگرفت که دولت جدید را چه بنامند؟ ابتدا دو نام مطرح بود: دولت یهود و دولت صهیونیستی،‌ ولی سرانجام نام «دولت اسرائیل» را برگزیدند که وجه فرهنگی- دینی و تبلیغاتی بهتری داشت.

 

پس از تفوق بلامنازع زرسالاران یهودی بر جوامع معاصر غربی بود که از نیمه دوم سده نوزدهم تلاش برای رسمیت دادن به نام «یهود» جدی شد و در کتاب «دولت یهود» هرتزل این نام بعنوان نام عام بنی‌اسرائیل به کار رفت. این عنوان عمومیت یافته و حتی خود من نیز مجبورم عنوان «یهودی» و «یهودیت» را به کار ببرم. مانند نام «فلسطین» که نامی جعلی است و اطلاق دارد به قوم باستانی فلسطینی که مهاجران از جزایر دریای اژه بودند و با بنی‌اسرائیل در جنگ و به این دلیل در فرهنگ غرب «فیلیستین» (فیلیستیانیسم) به معنی آدم کاسبکار و بدکار است. قبلاً نوشته‌ام که این واژه بویژه از دهه ۱۸۶۰ و از طریق کتاب «فرهنگ و آنارشی»‌ ماتیو (مَتی‌یو) آرنولد، شاعر و ادیب نامدار انگلیسی، رواج پیدا کرد.

https://en.wikipedia.org/wiki/Culture_and_Anarchy

بنابراین، مفهوم کنونی «یهود» و «یهودیت»‌ مبهم است. کسانی که خود را از تبار بنی‌اسرائیل می‌دانند امروزه خود را «یهودی» می‌خوانند و دین خود را «یهودیت». اطلاق این مفهوم به هر دو معنا نادرست است. در معنای قومی،‌ یهودی مساوی با تمامی بنی‌اسرائیل نیست بلکه یکی از اسباط یا قبایل بنی‌اسرائیل است. در معنای دینی، دین موسوی یا کلیمی (منسوب به لقب حضرت موسی کلیم‌الله) از قبیله یهود برنخاسته و موسی یهودی نبود یعنی به قبیله یهودا تعلق نداشت.

به این ترتیب بنظر می‌رسد مفهوم «یهودی» به نام رمزی تبدیل شده که در پوشش بنی‌اسرائیل و دین موسوی عقاید و مناسکی را رواج می‌دهد که سنخیتی با دین موسوی یا حتی با سنن قومی بنی‌اسرائیل ندارد. در این عقاید و مناسک تأثیرات عقاید و اساطیر مصری و فنیقی خیلی بارز است حتی در برخی اسامی مانند فینحاس (پیناس) که مصری است.

 *******************

پرسش: فرهنگ و شخصیت یهودی نوعی در عصر ما تا ‌چه حد متأثر از جنایتکاران و شیادانی چون روچیلدها است؟‌ آیا یهودیت ‌چون زیرمجموعه خود بهائیت بیشتر یک سازمان اطلاعاتی، عملیاتی با اهداف مالی و با استخدام و آموزش (شستشوی مغزی) از بدو تولد نیست؟

پاسخ: تصور می‌کنم در پاسخ قبل پرسش دوم نیز پاسخ داده شده است. همان‌طور که عرض کردم در قلب ساختاری که شکل گرفته پدیده‌ای بنام «زرسالاری یهودی‌» جای دارد که از سنن کهن دینی و قومی بنی‌اسرائیل بنام خود بهره می‌برد. اشاعه مناسک پنهان و آشکار شیطانی و ترویج ایستارهایی خلاف عرف بشر و روح ادیان ابراهیمی مانند همجنس‌گرایی از طریق فرهنگ جدید بویژه سینما را کاملاً می‌توان به این فرقه منتسب کرد. سلطه این کانون بر ساختار سوداگرانه اقتصاد جهان امروز بویژه بر سیستم بانکداری و بهره‌گیری از ابزارهای غیرانسانی برای کسب سود و تأمین اقتدار جهانی نیز آشکار است. این کانون به هیچ جامعه و دولتی وفادار نبوده و نخواهد بود.

ملخصی از«زرسالاران» (جلد اول، قسمت دوم که درباره تاریخ یهود است)

منبع : آنچه گذشت و آنچه لازم استدرباره دومفهوم«بنی‌اسرائیل» و «یهود»
برچسب ها : بنی‌اسرائیل ,یهودی ,«یهودی» ,یهودیان ,فرهنگ ,یهود ,قومی بنی‌اسرائیل ,اعراب موسایی ,دیده می‌شود ,تمایز دیده

نظرآقای خامنه ای مقام معظم رهبری درباره ساواکي دانستن دکتر شريعتي

:: نظرآقای خامنه ای مقام معظم رهبری درباره ساواکي دانستن دکتر شريعتي
رهبر معظم انقلاب در کتابي با موضوع 50 سال تاريخ مبارزات مذهبي، در بخشي که مربوط به دکتر شريعتي است حاشيه هايي نوشته اند.

در آن کتاب مطالبي از شريعتي بر اساس اسناد ساواک آمده که او خطاب به ساواک گفته است «من هم مثل شما با روحانيت مخالفم و راه ما يکي است».

رهبر انقلاب در اين باره حاشيه اي بر اين کتاب نوشته اند با اين مضمون که «اين که کسي بگويد شريعتي به استناد اين اسناد، ساواکي است نادرست است و قطعا اين گفته هاي او از سنخ تقيه است و در شرايط سخت شکنجه و بازجويي مطرح شده است.

معنايش اين نيست که اين حرف ها عقايد واقعي او است.» ايشان حاشيه ديگري هم بر اين کتاب مرقوم داشته اند با اين مضمون که «بعضي حرف هاي شريعتي دچار سوء تفاهم شده و عده اي از حرف هاي او برداشت هاي ديگري کرده اند».


پايگاه خبري تحليلي انتخاب (Entekhab.ir) :

منبع : آنچه گذشت و آنچه لازم استنظرآقای خامنه ای مقام معظم رهبری درباره ساواکي دانستن دکتر شريعتي
برچسب ها : شريعتي ,کتاب ,حاشيه ,دکتر شريعتي

الزامات جدیدی که تغییر بنیادین در سیاست خارجی ایران را دیکته می‌کند

:: الزامات جدیدی که تغییر بنیادین در سیاست خارجی ایران را دیکته می‌کند

منافع آمریکا فقط اقتصادی نیست. اوباما بیشتر به توافق با ایران از منظر سیاسی نگاه می‌کند. مضافاً‌ که کمپانی‌های آمریکایی نیز بسرعت می‌توانند جایگاه خود را در بازار ایران پیدا کنند. البته، اولویت با همان استراتژی اوباماست برای نظمی در خاورمیانه که سعودی و اسرائیل را محدود کند یعنی نظم سه قطبی که البته ایران نیز مهار شده خواهد بود. مضافاً، حزب جمهوری‌خواه دو فصل مهم دیپلماسی تاریخ ایالات متحده را به نام خود ثبت کرده یعنی عادی سازی روابط با چین (دوران نیکسون- کیسینجر) و سپس پیمان انهدام موشک‌ها با اتحاد شوروی سابق در زمان ریگان و گورباچف. حزب دمکرات هم کوشید تا دو فصل جدید در دیپلماسی آمریکا بنام خود ثبت کند: عادی سازی روابط با کوبا و ایران. اوباما در مصاحبه با توماس فریدمن گفت که عادی سازی روابط با کوبا مهم نبود چون کوبا کشور کوچکی است و جنبه نمادین داشت. ولی در مورد ایران چنین نیست و ایران قدرت مهمی است با تمدن تاریخی کهن
و نیز اشتباه است اگر توافق تاریخی وین را صرفاً در چارچوب توافق هسته‌ای ارزیابی و تحلیل کنیم و مسائل بنیادین‌تر و مهم‌تر را نبینیم.
ما با الزاماتی جدید مواجه هستیم، الزاماتی که تغییر بنیادین در سیاست خارجی ایران را دیکته می‌کند. شبیه به همان الزاماتی که سبب شد چین در اوائل دهه ۱۹۷۰ سیاستش را به شکلی بنیادین دگرگون کند.
اول، با گذشت ۳۶ سال از انقلاب اسلامی، ما با دو نسل پیاپی سر و کار داریم که بخش اعظم جمعیت ایران را تشکیل می‌دهند و بخش مهمی از آن‌ها نمی‌توانند علل و انگیزه شعارهای ما را درک و هضم کنند.
دوم، تصور ما از مفاهیمی مانند «استکبار» و «استضعاف» و «صهیونیسم» و «امپریالیسم» و مشابه آن‌ها در گذشته بسیار ساده‌تر از امروز بود. دانش ما در این ۳۶ سال عمق بسیار پیدا کرده و تخصصی‌تر شده. امروزه ما می‌فهمیم که استکبار می‌تواند از طریق کمپانیهاي هندی یا چینی یا روسی و غیره نیز وارد جامعه ما شود و می‌فهمیم که استکبارزدایی فقط از طریق حذف حکومت وابسته به استکبار ممکن نیست. این تنها یک مرحله است که می‌تواند عقیم بماند و به احیاء مجدد استکبار از درون و در قالب‌های جدید و ناشناخته بینجامد و همان رابطه قدیمی سلطه‌گر و سلطه‌پذیر،‌ استکبار و استضعاف را در شکل‌های جدید بازسازی کند.

سوم،‌ جهان در حال دگرگونی عمیقی است که باید شناخته شود و منطبق با آن حرکت شود. این تحول هم در درون جامعه آمریکا به روشنی رخ می‌نمایاند و هم در نظام بین‌المللی. جدی شدن پدیده مهاجرت به غرب و چندفرهنگی شدن جوامع غربی و به تبع آن گسترش اسلام در آمریکا و اروپای غربی عامل مهمی است که قبلاً نمی‌شناختیم. یعنی در ابعاد کنونی وجود نداشت که بشناسیم. پدیده جهانی شدن به دلیل تحولات عظیم در عرصه ارتباطات پدیده جدیدی است که قبلاً با آن مواجه نبودیم. ظهور چین بعنوان اقتصادی که در آینده نه چندان دور در مقام اول جهانی جای خواهد گرفت و به تبع آن انتقال تدریجی سرمایه زرسالاران یهودی به چین پدیده کاملاً جدیدی است که بر افول آتی آمریکا دلالت دارد و آن را درست نمی‌شناسیم. بارها گفته‌ام که وضع آمریکای کنونی را مشابه با دو امپراتوری مستعمراتی اسپانیا و پرتغال در سده هفدهم میلادی می‌دانم. این دو قدرت برتر جهان غرب در سده شانزدهم اوج گرفتند و از سده هفدهم رو به افول رفتند ولی هنوز تصور می‌کردند قدرت درجه اول جهان غرب‌اند. یعنی مرگ تدریجی خود و طلوع قدرت‌هایی مانند هلند و بریتانیا را حس نمی‌کردند. کانون‌های جهان‌وطن مالی این تحول بنیادین را حس می‌کردند و لذا خانه خود را تغییر می‌دادند.

چهارم،‌ منطقه خاورمیانه و جایگاه ایران در آن بکلی دگرگون شده است. در گذشته، حکومت پهلوی در استراتژی غرب جایگاه تعریف شده‌ای داشت. در دهه ۱۹۷۰ این جایگاه بعنوان «ژاندارم منطقه»‌ جدی شد. شاه در منطقه خیلی مقتدر جلوه می‌کرد ولی این اقتدار هیچ‌گاه در معرض آزمون قرار نگرفت و خیلی زود روشن شد که اقتدار نظامی حکومت پهلوی پوشالی است. بعکس، اقتدار کنونی ایران در منطقه واقعیتی است که در کوره حوادث سهمگین محک خورده. حکومت پهلوی نزدیک‌ترین متحد اسرائیل بود و حتی، به گمان من، برای غرب اهمیتی بیشتر از اسرائیل داشت. اکنون، ایران قدرتی است منطقه‌ای که سیاست‌های تجاوزگرانه اسرائیل را به چالش می‌کشد. همین وضع در رابطه با متحدان غرب در حوزه جنوبی خلیج فارس صادق است. نمونه بارز آن شکست طرح سعودی و قطر برای ساقط کردن نظام سیاسی سوریه است که تنها به دلیل حمایت ایران عقیم ماند. از سوی دیگر ترکیه بعنوان قدرتی جدی در حال سربرکشیدن است. تمام این‌ها معادلات منطقه را دگرگون کرده و استراتژی جدید را می‌طلبد.

بعضی توافق وین را به مغازلات آمریکا با شوروی در دوران گورباچف تشبیه می‌کنند که به فروپاشی و انحلال رسمی اتحاد شوروی انجامید. فروپاشی اتحاد شوروی علل متعدد داشت. ایران نه از نظر ایدئولوژیک و نه از نظر کارمایه بالقوه و بالفعلش شباهتی به اتحاد شوروی ندارد. نمونه چین را نیز داریم که عادی شدن روابطش با آمریکا در سال‌های ۱۹۷۲-۱۹۷۳ نه تنها به فروپاشی چین نینجامید بلکه سرآغاز تبدیل چین به قدرت اقتصادی برتر جهان و بزرگ‌ترین طلبکار دولت فدرال آمریکا بود.
این که فلان روزنامه نام کتاب ریچارد نیکسون (پیروزی بدون جنگ) را تیتر کرده، پس توافق وین مصداق تعبیر نیکسون است کودکانه است. عده‌ای دنبال ترویج پیوند با نظام سیاسی غرب در ایران هستند. این خط فکری و سیاسی خیلی پنهان و ناشناخته نیست. خطر اصلی نوع مافیایی استحاله یعنی «پاکستانیزاسیون» ایران است؛ تبدیل شدن ایران به جامعه مبتنی بر الیگارشی بسته و فاسد و دلال و مافیاگونه. استحاله از نوع لیبرالی مکمل همین است. در نهایت همه این راه‌ها به یک جا ختم می‌شود: پیوند با همان اختاپوس جهان‌وطنی که جنگ داخلی سوریه را آفرید، داعش را خلق کرد و اکنون در پی به قدرت رسانیدن جب بوش در انتخابات ۲۰۱۶ آمریکا و احیاء دوران «جنگ با تروریسم»‌ و دگرگون ساختن جغرافیای سیاسی خاورمیانه است.

منبع:P.Fbook-Dr.SHahbazi

منبع : آنچه گذشت و آنچه لازم استالزامات جدیدی که تغییر بنیادین در سیاست خارجی ایران را دیکته می‌کند
برچسب ها : آمریکا ,قدرت ,جدید ,شوروی ,یعنی ,سیاسی ,اتحاد شوروی ,سازی روابط ,حکومت پهلوی ,عادی سازی ,نظام سیاسی ,سیاست خارجی ایران